دعوتم را که پذیرفتی و با همان قدمهایی که مدتی است به زندگیم آمدی به اینجا هم بیایی ، قول می دهم با سیاهی کلمه های نوشته بر این صفحه ، سفیدی تن پست هایی که بخاطر تو همه ش را پاک کردم ، از این به بعد مثل خودم ، مثل خودت برای همیشه مال هم کنیم.
تو باید باشی عزیز. باید باشی. یک جایی همین دور و بر ها. نه روی صفحه کاغذ و نه توی کلمه. حی و حاضر . چهار شونه. از من بزرگتر. پر حرف تر. صبور تر. باید که بخونی . تو گوشم. یک آواز. صدات رو آهسته کنی اونقدر که فقط من بشنوم. گوشم رو بچسبونم به لب ات. منو توی سینه ات بکشی. دستهات رو پشتم ضربدر کنی. قفسم بشی مرد. برام بخونی . آواز...لالایی. بخوای که همه چیز را برات بگم. با گریه. خنده. برات فرقی نکنه چه کلمه ای به کار می برم. گوش کنی. صورتت رو لای موهام ببری. چتری هام رو از روی چشمام کنار نزنی. بذاری فقط اشک که چکید بدونی گریه می کنم. من رو بو کنی. انار تازه. یاس. من رو صدا کنی.
تو باید باشی. یک جایی همین دور و بر ها. توی اتاق ات. لابلای قفسه کتابهات. موقع نوشتن پشت میزت. خوابیه توی تخت تنهات. تو باید باشی با یک عالمه شعر که برای زنی نوشتی ای. زنی که منی.
تو باید باشی.
من مهراوه نیستم. اما این تنها صفتی است که در غیاب اسم برازنده ام است.
تو می توانی من را به نام آن فضای خالی صدا کنی ، یا به دروغ بگویی ام مهراوه.
در هر صورت من رو به سمت تو بر می گردانم، دوست.
